تبليغاتX
صبحی برای زندگی

صبحی برای زندگی

...بالش من پر آواز پر چلچله هاست

این لحظه های عصیان درد می کشد مرا این لحظه های مردن بی مرگ می کشد مرا چه سخت گرفته قسمت رنگین روزگار ، این روح تکه تکه های بی رنگ می کشد مرا
نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 11:30 توسط ستایش گر مهر| |

 

دلم برای محبت لای لای گونه ی مادرونه ات تنگ شده!

 

اینو وقتی میای، می فهمم ...

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 1:32 توسط ستایش گر مهر| |

 

باز امشب سر زده مهمون ناخونده ی خونه ام شدی.

همیشه درست وقتی که منتظرت نیستم

وقتی به دم دمای آخر خط نزدیکم

وقتی میای، چارچوبه های شکستن تمام معادلات رو با خودت همراه داری.

و من می مونم این وسط با دنیایی از مفاهیم که رنگشون رو نمی تونستم تشخیص بدم.

باز تو میای و من جای خالی چیزی شبیه قلب رو درست وسط سینه ام حس میکنم

یه جای خالی که شوری ایجاد می کنه و من باز احساس می کنم زنده شدنم رو

این دست ها و پاهای منند انگار! که دارن تکون می خورند.

انگار راست راستی این منم که زنده شده ام .

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 1:30 توسط ستایش گر مهر| |

 

به گذشته فکر می کنم

 

و تنها ماندنم...

 

دریافتم

 

از خودم گذشته ام؛

 

خودی که فراموشش کرده بودم.

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 22:12 توسط ستایش گر مهر| |

 

سلام

من باید از همه ی عزیزانم عذرخواهی کنم به خاطر نبودنم.

 

به یه سفر خیلی دور و دراز رفته بودم. یه کم گم شده بودم

 

تو عمیق ترین نقطه ی روی زمین.

 

اما الان اینجام و به همگیتون سال جدید رو تبریک میگم.

 

 سال نو مبارک

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 11:23 توسط ستایش گر مهر| |

 

خورشید بی غروبم...

 

تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم

من که بی خورشید چشمات مثل ماه سوت و کورم.

 

نمیخوام وقتی تو هستی، آدم آدمکا شم

چرا عادتم تو باشی...؟ میخوام عاشق تو باشم!

 

تازه فهمیدم به جز تو حرف هیشکی خوندنی نیس

آدما میان و میرن هیشکی جز تو موندنی نیست

 

منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم

خسته ام زین عقل خسته من میخوام جنون بگیرم...

 

 همه دنیا بخواد و تو بگی نه، نخواد و تو بگی آره؛

 تمومه!

همین که اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجی حرومه

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 9:16 توسط ستایش گر مهر| |

 

صبح بخیر...

 

چه دریایی!

 

چه نسیمی به به!

 

بیا دل به دریا بزنیم...

 

نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 10:36 توسط ستایش گر مهر| |

 

بازم صبح ادمای این دنیا به خیر

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 7:57 توسط ستایش گر مهر| |

 

 

من  هستم

 

پس درد می کشم

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 2:41 توسط ستایش گر مهر| |

 

تنهایی ام را پر از یاد تو نمی کنم

 

به خودم فکر می کنم

 

چه کرده ام   تنهایم گذاشته ای

 

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 20:46 توسط ستایش گر مهر| |

 

 

علاج ضعف دل ما کرشمه ی ساقیست

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 13:5 توسط ستایش گر مهر| |

 

 

 

هیچ مرهمی بر دردهای ما نبود

 

اگر اشک ها نبودند.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 13:11 توسط ستایش گر مهر| |

 

روز مرگم 

                  نفسی،

                                مهلت دیدار بده...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 13:43 توسط ستایش گر مهر| |

 

این سیل خروشان

با همهمه هرکجا که می خواهد برود

من به جایی که میدانم میروم...

سالها شنا را تمرین کرده ام

به پرواز می ماند در طوفان.

سخت نیست اگر

کسی صدایت می کند.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 11:40 توسط ستایش گر مهر| |

 

زندگی من خیلی شلوغ نیست

یک منم

یک خدا و فرشته هاش؛

یکی هم قصه های یکی بود یکی نبود مادر بزرگ.

مثل سهراب هم چیزی برای شکستن ندارم؛

پیدایم کردید،

هر جور که دلتان خواست سراغم بیائید...

 

نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 22:5 توسط ستایش گر مهر| |

 

 

امام محمد باقر علیه السلام:

 

همه کمال در فهم عمیق دین، صبر در مشکلات

 

وبرنامه ریزی برای زندگیست

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 11:28 توسط ستایش گر مهر| |

 

سلام عباداتتون قبول ایهاالناس.

من میگم وقتی دچار گرفتاری یا مشکلی میشیم، حالا نه الزاما از نوع

منفیش؛ اما حتما اون گرفتاری یه کلاس درسی واسه ماست که با حل

کردنش می تونیم این کلاس یاد گیری رو بگذرونیم.

بهتره به جای ترسیدن از مشکلات، مردونه به دنبال راه حل مسائلش

باشیم. این میشه یه قدم به جلوترو مجموعش اینه که ما از دیروزمون

آدم تریم.

پسر پائین شهری تارعنکبوتش پاک شد؟

به امام رضا سلام و ارادت ما رو می رسونی؟

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 17:59 توسط ستایش گر مهر| |

 

دلم  هوای  آرزوهای  خوب  کرده

هوای آسمان های بی غروب کرده

مرغ   دل  را  هوای ناسازگاریست

با هرچه در زمین دلم  رسوب کرده

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 22:21 توسط ستایش گر مهر| |

 

هر انسانی دانسته یا ندانسته برای خودش قانون و منشوری داره.

 بعضی ها هم به نظر میان که پیرو هیچ اصل و اصولی تو زندگی

نیستن اما اینا هم حداقل هایی دارند مثل مراعات منافع خودشون بیش

از منافع دیگران

قوانین و اصول هرکس بنا به شرایطش مخصوص خودشه.

بدخلق ها باید منشور اخلاق داشته باشن. بی نظم ها منشور نظم بی

مهر ها منشور محبت و خلاصه هر کسی به فراخور احوال و نیازهاش.

اما من در پست های پیشم* شبه منشوری از خواسته هام رو با

تصمیمات جدی برای اجرا به شمارش در آوردم. حالا خوشحالم که خدای

مهربونم در اجرای بندهای مهمش دستمو رها نکرد.

یکی از بندهاش آدم فروشی بود که در کمال تعجب مفتخر به انیل به

اون شدم و هنوز از سکر مستی آورش خارج نشده  بند دیگه ای هم به

مرحله اجرا در اومد که  این مفهوم زیبا برای من است که "دیگر منتظر

هیچ کس نخواهم ماند. من از انتظار خسته شده ام حالا دیگر نوبت

انتظار است تا از دست من به ستوه آید"  

الان اگه لازم ندونم منتظر هیچ کس نخواهم شد.این خیلی خوشاینده.

راستی از بند دیگه اش هم  که گفتم عاشق خواهم شد هم دیگه چیزی

نمی گم چون این دیگه خیلی خصوصی و محرمانه است.

خوشحالم که سالها تلاش  که به ثمر بخشی شون امید بسته بودم،

حالا ثمر میدن

قابل توضیح این که این منشور مخصوص من بوده و قابل پیروی نمی باشد.

                                                                                              


* پنجشنبه ۵ آذر ۸۸

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 21:58 توسط ستایش گر مهر| |

 

با این که صبح به خیر

 

 اما

 

من از این دنیای آدمها بیزارم.

                                    

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 8:51 توسط ستایش گر مهر| |

 

با این که ترک کرده بودم

اما دیشب

هیچ چیز در این دنیای فانی نمی تونست 

به اندازه ی یک لیوان چای

 به من لذت بده!

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 8:17 توسط ستایش گر مهر| |

 

صبح همه اهالی بهشت به خیر!

 

 کاش هرگز به خاطر طمع  طعم بهشتی دیگر، مجازاتی نبود.

کاش مجازات پدر تخفیف مجازات های ما هم میشد.

وسوسه ی کشف بهشتی دیگر، هیچوقت ما را هم آرام نگذاشته.

خب فرزند خلف پدریم؛ مگر نه!

پدر! بگو راز این که هرگز نگفتی چطور با این حجم وسوسه کنار بیائیم

چیست؟!

آیا درک بهشت قابل لمس دیگری ؟؟؟؟!

 

پدرم جنت فردوس به دو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 7:56 توسط ستایش گر مهر| |

 

خدایا دستت درد نکنه.

 

عجب عشقی می کنیم ما با عاشقی !

 

صبح برای همه به خیر!

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 5:33 توسط ستایش گر مهر| |

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 5:31 توسط ستایش گر مهر| |

 

عجب روزی بود امروز!

خوشحال بودم.

امروز باران بر خوشحالی من بارید.

نمیدانستم چطور روی پاهایم بند شوم.

به هر حال امروز کار آدم فروشی ام تقریبا به پایان رسید.

جدا خیلی انرژی و زمان می بردها...!

اگر می خواهید وارد این کار پرسود شوید باید حسابی مایه

دار باشیدا

 هنوز هم دارم کیف می کنم از این معامله!

 

نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 19:58 توسط ستایش گر مهر| |

 

 

 

السلام علیک ایها الامام المعصوم

السلام علیک ایها الامام المظلوم

السلام علیک ایها الامام المغموم

 

هر کسی که در ارتباط با ما قرار می گیره قراره پیامی یا رمز گشایی

رازی و یا درک مفهومی رو به ما هدیه کنه.

گاهی ما حواسمون هست و گاهی نیست.

و من دیشب یه پیام عمیق رو به سادگی چند دقیقه گفتگو از گفتار

ساده ی شیرین بانو گرفتم.

چیزی که برای یاد گرفتنش می بایست سالهای سال تلاش می کردم و

این که آیا موفق میشدم یا نه!

شیرین جان یه دنیا ممنونم ازت

 

* * *

سالها پیش تصمیمم مصادف با روز میلاد امام رضا علیه السلام شد

به حرمت نام امام روی تصمیمم پا گذاشتم و عهد صبر بستم.

این روزها بعد حدود ده سال عهد میون من و اون بزرگوار  به پایان رسید.

و دیگه وقت به روز کردن دوباره ی دعاهای تعویقی!

وقت خواستن های جدید!

دستم رو که به دعا بلند کردم  اومدن شیرین بهم فهموند که این دعاها

مال من نیست...

درست شبیه یه اتفاق دیگه ای که چند سال پیش  رفتار جالب یه

دوست زندگیم رو زیر و رو کرد!  تحولا تحویلا!

دعاها رو لبم خشک شد هنوز جمله بندیشون رو هم درست نکرده بودم!

دعاهام رو به شیرین و یکی دیگه بخشیدم...

نگاه کردم  شب باز شب زیارت مخصوصه امام رضا علیه السلام بود!

آقا جان اوامری هست؟؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 9:52 توسط ستایش گر مهر| |

 

 

و چشم که باز می کنی


صبح در من آغاز می شود

 

کسی مثل هیچ کس

 

 

 

نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 20:18 توسط ستایش گر مهر| |

 

 

دردهای مردم را که می بینم

 

این همه درد

 

چون  ابری در هم تنیده  پیچیده شان.

 

می بینم خدایی هست بر فراز این همه درد

 

خدایی بر فراز این همه ابر...

 

 

نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 20:17 توسط ستایش گر مهر| |

 

از خودم می ترسم

 

گاه که باد می وزد

 

هوس پریدن می کنم

 

هیجان اوج را چشیده باشی میدانی

 

کندن از زمین دشوار نیست...

نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 23:18 توسط ستایش گر مهر| |

 

پنجره را که باز می کنم

تو  از لای آن با نسیم خنکی سرک می کشی

آفتاب که می زند

با اولین شعاع لغزانش تو به ذهنم هجوم می آوری

حتی غم

وقتی که باشد تو هم هستی.

این طعم زندگیست

طعم بودن

و طعم حس کردن زندگی.

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 18:51 توسط ستایش گر مهر| |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : Pichak